به نام او که تقدیر از منو اوست
بزن ای نی تا سوز نفسهایت مرا شاپرکی سازد در آسمان دلتنگی تا که شاید به پرواز درآید احساس خسته ام در اوج بی رحمیه ناتمام روزگار وحشی ..
بزن ای نی که امشب همچو پروانه ای در آغوش شمع شوق سوختن دارم ..بزن تا اندوه خفته ات خاکسترم سازد و احساس مرده ام را شعله ور کن، تا به اوج خواستن لحظه ای نگاه مهربانش از خود بی خود شوم ..بزن ای نی که شوق وصل دارم ،بزن که در هجوم سایه های تنهایی سوزنفسهایت آواره سرزمین نیلوفری مرداب آرزوئهایم کند .
بزن که سوز نفسهایت قلب خسته ام را در ازدحام هیاهوی سایه ها به سر منزل نور کشاند .
سایان
دیر گاهیست که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من بی خبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام ...
تو رفتي
همه گفتند: "از دل برود هر آنکه از ديده برفت"
و به ناباوري و غصه من خنديدند
آه ...
اي رفته سفر که دگر باز نخواهي برگشت
کاش مي آمدي و مي ديدي
که در اين عرصه دنياي بزرگ
چه غم آلوده جداييهايي ست
و بداني که
"از دل نرود هر آنکه از ديده برفت "
واسه یه بار دیگه چشم های پر از اشکشو ناباورانه به ویرانه های عشقش دوخت ..خواست فریاد بزنه خواست با تمام وجودش خدارو صدا کنه و ازش بپرسه چرا؟ ولی یادش به کلام آشنایی افتاد : گاهی سکوت را آذین لب ها کردن حرمتیست به لحظه ها خوب با هم بونمان آهی ز ته دل کشید و با دستای تب دارش که حلقه یادگاری تلخ و شیرین ظرافتشو بیشتر جلوه می داد اشک هاشو از رو گونه های نم دارش پاک کرد و به آسمون خیره شد .............شاید دنبال خدا می گشت شاید دنبال ستاره زندگیش بلود ولی نه به شهاب های آسمونی که تو یه لحظه به زمین می افتادن و در سکوت مرگ بار تاریکی به ابدیت می پیوستن و واسه همیشه خاموش می شدن خیره بود .........
سایان
چي مي شد اگه دروغ تو لحظه ما جا نداشت
چي مي شد اگه دورنگي هم ديگه معنا نداشت
کاش مي شد واسه هوس، رفاقتا رو نفروخت
کاش مي شد صداقتو رو تن هر آينه دوخت
چرا ما آدما گاهي وقتا خيلي بد ميشيم
واسه راه هم ديگه خواسته نخواسته سد ميشيم
جاي مرهم واسه زخم عاشقا نمک ميشيم
هر کي با ما صادقه، باهاش پر از کلک ميشيم
دلخوش هر کي شديم تو زرد از آب در اومدش
وقتي دلتنگي بياد هيشکي نمياد به دادش
میمون گفت : مشهوره که می تونی گل سرخی رو بسوزونی و از خاکسترش همون گل سرخ و دوباره درست کنی واین راز هنر توست.
بگذار تا شاهد این معجزه باشم .
این کارو بکن ،بعد از اون تمام زندگی من از آن تو خواهد بود.
طوطی گفت : تو بسیار ساده پنداری،تو را به این صنعت نیازی نیست ، تورا ایمان لازم است.......
آه ای سنگ صبور!
کاشکی در دل من صبر تو بود
کاش میشد که تحمل کنم این مردم را
زندگی چیست مگر؟
زندگی زندان است
و در آن
زنده بودن بی عشق، بی شوق
زنده بودن تهی از شور و حیات
خیمه شب بازی بس مسخرهایست
در دل یک زندان
آه بازیچه شدن
چه غم جانکاهی!!!
آقای هیگینز به طرز مرموزی به قتل رسیده بود .
خدمتکار تا چند دقیقه مبهوت و وحشت زده خشکش زده بود .
با دست پاچگی به طرف تلفن رفت ( در حالیکه از شدت ترس دستان ظریفش میلرزید )
تلفن را برداشت و . . .
آلو اداره پلیس ؟
بله بفرمایید .
اینجا قتلی رخ داده خواهش می کنم سریع تر بیایید .
شما از کجا زنگ می زنید
. . .
( نیم ساعت بعد )
پلیس تحقیقات خود را در محل قتل شروع کرد ... (ادامه دارد )
گذرگاه زمان خیمه شب بازی دَهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند، رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می ماند
(ماث)
اگه واسه بار دوم بهت گفت اسب چنان بزنش که نتونه بلند بشه
اما اگه واسه بار سوم بهت گفت اسب دنبال یه زین خوشگل واسه خودت باش..